رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

عید 96

1396/1/23 1:03
نویسنده : رومینا
389 بازدید
اشتراک گذاری

عشق  من رادوینم 

میدونم که  خیلی  تنبلی کردم و دیر اومدم  سراغ  ثبت خاطرانت . خیلی وقت بود که فرصت نشده بیام  ولی در سال جدید تغییر تحولات زیادی تو زندگی مون قراره ایجاد بشه .  از همه لحاظ یه تحولی به خودمون دادیم 

عید امسال خیلی شروع خوبی برامون بود امیدوارم تا اخرش  خوب باشه 

  سال تحویل رو مثل هر سال در کنار پدرشوهر جان بودیم و امیدوارم سایشون بالا سرمون باشه هر ساله در کنار هم باشیم . و بعد رفتیم خونه مادربزرگها عید دیدنی . و خونه مامان رفعت و بابا حسن رفتیم و تصمیم گرفتیم دیگه دید بازدید رو طولانی نکنیم و به سفرمون برسیم . .

سفرمون از 2 فروردین شروع شد 

و تهران خونه حمید رفتیم بدون اینکه بدونیم مقصد کجا هست فقط به اندازه یه کوله پشتی لباس جمع کردیم . حتی یه قاشق برنداشتیم 

و دو شب خونه حمید بودیم و کمی تهران گردی کردیم و رفتیم مهمونی و دوشب رو کامل مهمونی بودیم . و روزها با دوست خیلیییییییییی خیلیییییی خوبم محبوبه جون  مامان کوروش قرار میزاشنیم میرفتیم بیرون و بچه رو به گردش میبردیم . رادوبن و کوروش جونم  تو لی لی پوت حسابی خوش گذروندن . 

و گردش ما تو تهران هتل اسپیناس پالاس بود و سری به رستورانش زدیم که خیلی خوش گذشت . 

 

 

و 4 سال بود که دوست داشتم دوست وبلاگیم شبنم جونم رو ببینم و تو عید بهترین فرصت بود که همو ببینیم . و اینجور شد که  شبنم زنگ زد گفت مریم اینا بوشهرن شما هم بیایید اونجا منم  و با هم بگردیم و دوباره بیایید اهواز با احسان جون تصمیم  گرفتیم بریم بوشهر . پیشنهاد اولی بندرعباس بود که کنسل کردیم .

 

 

  بر خلاف سالهای قبل خودمون تنها سفر  کردیم و ففط متین و مهسا  با ما بودن . و شب رو مثل سال گذشته  خونه عمه خدیجه اصفهان موندیم . 

کلی مهماننوازی کردن . 

و صبح کمی اصفهان گردی کردیم و رادوین چون بزرگتر شده بود تو سفر با ما پایه بود و تبراز خوشحالی میکرد از اینکه متین و مهسا در کنار ما هستن . 

و بعد به سمت جاده سمیرم و یاسوج حرکت کردیم  مسیر فوق العاده زیبا بود 

و رادوین میگفت من ژست میگیرم ازم عکس بگیرید 

و شیرین زبون هاش  حسابی من و غرق خودش کرده بود . 

و شام به بابا میدان رسیدیم   گوشتهای تازه آویزون بودن و ما  اونجا کبابی خوردیم بی نظیر 

هر وقت یادمون میافته دلمون آب  میشه . 

 

و شب رسیدیم برازجان  خونه مادر خانوم  مهران  داداش متین  . رادوین کلی بی قرار هانا بود وقتی  دید  که هانا خوابیده  دلش گرفت و خوابید 

ولی فردا صبح حسابی با هم بازی کردن . چقدر با هم  گرم و صمیمی شده بودن 

 دلم میخاست تو کودکیشون غرق بشم . 

 مهران  ما رو برد بوشهر رو گردوند  و کلی جاهای قشنگ بهمون نشون داد و کنار ساحل گشتیم  و بازار ماهی فروشها رفتیم .و رادوین و هانا هرچی میدیدن  میخاستن و میگفتن بخرید 

و فردا شب تصمیم گرفتیم بریم گناوه ولی  من و رادوین و احسان اصلا خربد نکردبم و بیشتر واسه خودمون تفریح کردیم و نگاه میکردیم 

و رادوین خسته شده بود و هر اسباب بازی میدید میگفت بخرید و چون خسته شده بود کمی بدخلق شده بود و بهونه مبگرفت و احسان باهاش راه میاومد 

و نمیزاشت بهش بد بگذره 

و شب مهران و بابایی آبگرم اهرم رفتن و خستگی در کردن 

و از دریا ماهب رو با قلاب گرفتن و آوردن سرخ کردبم وای که چقدر چسبید  هوا عالی بود  نه گرم بود نه سرد.  بابا حسین پدرشوهری استرس سیل بوشهر  رو گرفته بود وتند تند تماس میگرفت و جویای حال میشد 

و فردا صبح متین و مهسا راهی تهران شدن و ما به سمت اهواز حرکت کردیم . شوق دیدن  شبنم واقعا برام لذت بخش بود چون همیشه از پشت تلفن  و تلگرام با هم در ارتباط بودیم و همش استرس داشتم وای لحظه اول چی کنم هول شده بودم . و ساعت  3 رسیدیم بندر دیلم کنار دریا رفتیم  تتو ماشین رادوین کمی خسته شده بود .  

و راهی اهواز شدیم 

دوست داشتم زود زود به لحظه دیدار من و شبنمی  نزدیک بشه . یه حس حالی داشتم . 

 ساعت 10 رسیدیم اهواز . شهر زیبا و دوست داشتنی هر چند که خون میکشه ولی شهر زنده ایی بود .  وقتی شبنم رو با همسرش و نگار دیدم  ذوق عجیبی تو دلم بود . رادوین احساس راحتی داشت اونجا . 

فردا صبح راهی آبادان شدیم و دوست قدیم بابا حسن منتظر ما بود که بریم خونشون . اقای مسعود دشمیر  با خانواده گلش حسابی ازمون  پذیرایی کرد از خاطرات شیرین خودش با  بابا حسن تعریف کرد و کلی خندیدیم . 

و فردا دوباره اهواز گشتیم و رفتیم بروجرد 10 فروردبن ساعت 11 شب رسیدیم بروجرو و رفتیم هتل زاگرس اقامت کردیم 

بابا احسان خاطرات دانشجویی خوبی در بروجرد داشت و رفتیم دبدن  صاحب خونه فدیمیشون اقای فروزان .

سوپرایز شده بود فکر نمیکرد احسان  پشت در باشه .کلی با دیدنشوون خاطرات زنده شد .

و 12 به سمت تهران اومدیم و عصر رسیدیم  خونه دوست بابایی .

و حمید گفت که سیزده بدر رو بیایید بریم باغستان کرج . ویلای دوستمون  . سینی پارتی  بود یعتی هر کس غذای خودشو میاورد . رفتیم هفت تیر  خرید کردیم و خونه حمید من  غذا رو درست کردم و فردا راهی ده مویز باغستان شدیم 

جاتون خالی خیلی خوش گذشت 

 

 

هتل اسپیناس پالاس 

 

 

 

 

روز اول فروردین 96

 

 

 

 

 

سرزمین لی لی پوت ها 3 فروردین 

 

 

 

 

 

اصفهان 

 

 

رادوین و هانا 

 

 

 

نخلستان بوشهر جاده بوشهر به گناوه 

 

 

آبادان 

 

شهر زیبای من  آبادان 

هیچ جا برام مثل آبادان و اهواز  نیست .خخخخخخخخخ

 

 

شبنم و نگار عزیزززززززیزم  دلم براتون تنگ شده .

 

 

فلافلی سر لشگر آباد.اهواز

 

 

خداحافظی با شبنم جون روز اخر در اهواز 

 

 

باغستان کرج سیزده بدر. 

رادوین با دوستش حسابی بازی کرد و کلی هوای دختر ها رو داشت . کلا رابطه اش با دخترها لطیف تر و مهربون تره خخخخخخ

 

 

 

پسندها (2)

نظرات (0)